عجب این عکس کیه؟

این دیگه عکس کی هست ؟؟؟
دلم با دلت یکی می شود اگر تو به پایم بمانی
صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ


وا این یکی دیگه کی می تونه باشه؟؟
تن مرد و نامرد یکیست زمانه بگذرد
تا بدانم مرد کیست
.jpg)

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غم خواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یار این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
که اندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
نام شعر : بیدل و ... شاعر : همای شیرازی نوع شعر : غزل
مرد یعنی :

وقتی کنارشی احساس امنیت می کنه
مرد یعنی :

تا ته تهش مرام و معرفت داشتی باش واس رفیق
مرد یعنی :

پهلوون باش ولی نامردی نکن
و چه بودیم و چه شد

مردی که مرد
غیرت هم مرد معرفت مرد حیا مرد ناموس آدم شد برای هر کس و ناکسی
رفیق از پشت خنجر کشید و زنت شبها شد باس تو و روزها باس کسی دیگه
قلب ها سنگ شد مرام ها کور شد عشق ها دروغ شد و سیاهی شد ته آرزوهات
بله داش مشکل همین هست اگر مردی مرد باش اگر زنی زن باش
خودت باش

با دوستیکه تو زندگی نونو نمک خورده بود
یهو به من نارو زد و نذاشت برام تارو پود
تو زندگیم رخنه کرد عشقمو از من گرفت
نامردی حدی داره اینکه یه دوستی نبود
دلم دیگه از هرچی دوسته سرده
اونوقت میگی قربون هر چی مرده
قربون هرچی مرده
جون میدادم همیشه برای دوستو دنیا
میگفتم یار منه چه امروز و چه فردا
دیگه یه دوست نداره یارو یاور
تو لاکه نامردی همه بردن سر
رو راستی جاشو به دورنگی داده
رحمی نداره تو دلش فنا داد
دلم دیگه از هرچی دوسته سرده
اونوقت میگی قربون هرچی مرده
قربون هرچی مرده
قربون هرچی مرده
قربون هرچی مرده

لوتی باش
از خزر تا فارس پرچم بالاس
به عشق وطن و طرفدارا
همش با کار سرمون گرمه
همه لوتیا روی صحنه
یا روی تشک کشتی و یا توی محله
قهرمان من تختی شاهم کورش کبیر
دور مچم تسبیح و کت روی دوشش
نگو لوتیا مردن هنوز مرام هست
جیبام خالی ولی زندگی رو نباختم
زندگی رو بهت درس می دم که بلد شی
سرت پایین سنگین باش تا دست به عمل شی
همه چی حله نرو دنبال دردسر
هرچی آقات گفت آروم بگو چشم پدر
مشتی که هستی لوتی بمون مرد
اگه رفتنی شدی راضی نباش به موندن
حرف ناسزا نزن که خوب نیست
توی این معطلیا که پول نیست
اگه یه بیت از مولانا خوندی باس بفهمی گنج توی گور نیست
گنج رو پیدا کن توی خودت
من این راه رو رفتم پس دور نیست
میگی مشتی
بیا تو هم لوتی باش
مثل آقا تختی
بیا تو هم لوتی باش
به عشق نعمت نفتی
بیا تو هم لوتی باش
مثل آقام فردین
بیا تو هم لوتی باش
لوتی باش داش
لوتی باش داش
مرام بزار مثل کف دست صاف باش
لوتی باش داش
لوتی باش داش
حبست و می کشم توی بازداشت
می لرزه با هام دماوند
یالا بریم کلاغ پر
اینقده روم حساب هست
که سیبیلم رو گرو نزاشتم
لوتی بمون و لوتی باش
یه ایرونه و لوتیاش
لوتی باش مثل تختی لوتی بمون مثل فردین
برای همه مرام بزار حتی با همین دل سنگی
پهلوون سرش پایین
ببینید تنش خاکیه
دلش از آسمونه
شادی دلش ننه اش کافیه
بزن اون زنگو
پهلوونها نمردن
یادشون خوش از تک تکشون رخصت
به ندرت اگه می بینی یکی مثل داداشی
یکی مثل پاشایی یکی مثل حجازی
یکی مثل من که باید خودمون رو بسازیم
حساب بی حساب وقتی معرفت داریم
مرد نباشی وقتی عمل نیست وقتی مرد حرفاتی
یا یا علی بگو برو سرت و خم کن لوتی
خوشبختی به ماشین و چیزهای پر پول نیست
میگی مشتی
بیا تو هم لوتی باش
مثل آقا تختی
بیا تو هم لوتی باش
به عشق نعمت نفتی
بیا تو هم لوتی باش
مثل آقام فردین
بیا تو هم لوتی باش
لوتی باش داش
لوتی باش داش
مرام بزار مثل کف دست صاف باش
لوتی باش داش
لوتی باش داش
حبست و می کشم توی بازداشت
داش آکل

"داش آکل" لوطی مشهور شیرازی است که خصلتهای جوانمردانهاش او را محبوب مردم ضعیف و بیپناه شهر کرده است. اما کاکارستم که گردنکلفتی ناجوانمرد است و به همین سبب، بارها ضرب شست داش آکل را چشیده، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
در همین حین، حاجی صمد -از مالکان شیراز- می میرد، و داش آکل را وصی خود قرار می دهد. داش آکل، با اینکه آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد، به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن میگیرد. او با دیدن مرجان، دختر چهارده سالهی حاجی صمد، به وی دل میبازد. اما اظهار عشق به مرجان را خلاف رویهی جوانمردی و عمل به وظیفهی خود میداند. در نتیجه، این راز را در دل نگه میدارد. در عوض، طوطیای میخرد، و درد دلش را به او میگوید.
از آن پس، داش آکل، قرق کردن سرِ گذر و درگیری با سایر لوطیها و اوباش را ترک میکند و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانوادهی او میکند.
بر این منوال، هفت سال می گذرد تا اینکه برای مرجان، خواستگاری پیدا می شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفهی خود، وسایل ازدواج مرجان را فراهم میکند و او را به خانهی بخت میفرستد.
همان شب، در حال نشستن داش آکل در میدانگاهی محله -در حالی که مست است- کاکارستم سر می رسد. با داش آکل یکی به دو میکند و در نهایت با او گلاویز میشود؛ و سرانجام، با قمه، زخمیاش میکند.
فردای آن روز، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل میآید، او طوطیاش را به وی می سپارد و کمی بعد، میمیرد.
عصر همان روز، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه میکند، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیدهای" میگوید: «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»